خرید بک لینک

عکسای اوایل آشنایی مون رو دیدم .

دلم واسه خودم و تو و همه چی تنگ شد . چه قدر ناز بوده همه چی . چه قدر سرمون مثه کبک زیر برف فرو رفته بوده ! چه قدر حقیقت هارو نمیدونستیم . چه قدر فقط با جنبه های خوب همدیگه آشنا بودیم . چه قدر با ناز سرمو رو سینه ات گذاشته بودم . چه قدر همه چیز رویایی و فنسی فنسی بوده :) چه قدر حس میکردم شاد و خوشبختم. چه قدر دور به نظر میان اون روزا .. چه قدر دنیای واقعی عذاب اوره .. راستش دلم واسه اون دوتا هم تنگ شد. کاش میشد همه چیو برگردوند به عقب و خیلی تصمیم هارو نگرفت . نمیدونم . شاید الان بهتره .. شاید.

صدای بارون چن روزیه همش مهمون اتاقمه. پنجره ِ گنده داشتن همینش خوبه. به لطف مسکن های پشت سرهم ، این روزا حالم عالیه . سرماخوردم یه جورایی و مجبورم قرص و شربت بخورم ! و این حس ِ آرامش به قول تو مصنوعی رو خیلی دوست دارم . یه جور بی خیالی و گیجی ِ شیرین دارم . دلم نمیخاد تموم شن قرصام . آروم و راحتم .. خیلی راحت . ماهی ِ قرمز ندارم . ندارم خب ندارم چیکار کنم پاشم برم بشینم کنار اقیانوس منتظر اینکه شاید دلش بخاد یه پشتک و وارویی بزنه و چشمم یه نظر بش بیفته ؟ نه هیش وخ . یه سری چیا بد داغ میشن میمونن رو دلت تا میخای یه حرف جدید بزنی جاشون تیر میکشه و حس میکنی هوا کم میاری و بی خیال میشی و میزاری برن .. رد کارشون ! خیلی چیزا درست بشو نیست حالا حالا ها . من سهممو انجام دادم . ولی دیگه محاله پا رو دلم بزارم . محاله . هیچ چیزی تو دنیا ارزش نداره لبامو رو هم فشار بدم و چشامو ببندم و با انزجار تحمل کنم ! هیچ چیزی .. و من احمقانه صبورم . احمقانه.

میتونم بگم بعد از چند سال !! با علی حرف زدم . وای توی اون دو دقیقه مکالمون تمام سرم پر از خاطره شد . بمب خاطرس این بشر واسه من . نمیدونسم بخندم یا گریه کنم . رضا کنارم واساده بود گوشیش زنگ خورد و نه گذاش نه برداش گف وای مریم حالش بده داریم میبریمش بیمارستان !! گوشی داد به من و با خنده بت فهمونم حالم خوبه و هیچیم نیس و گفتی که عید اینجایی و من راستکی دلم تنگ شد . نه واسه این آدمی که پشت گوشی بود و چند سال بزرگ تر شده بود و من نمیشناختمش ! واسه اون همبازی بچیگم که همه ی 13 به در ها یه بشقاب مشترک خورش بر میداشتیم و جیم میشدیم دوتایی . واسه شبای زمستونی که زیر لحاف هزار تیکه قایم میشدیم و مزاحم عالم و ادم ( من جمله میترا !! ) میشدیم . واسه گل یا پوچ بازی کردنا و منی که هیش وخ قبول نمیکردم تو دیگه به من نامحرمی :)) زود گوشی رو قط کردم . راستش ترسیدم . ترسیدم تو مث من دلت واسه اون هم بازی ِ لوس و نق نقوت تنگ نشه و به جاش دلتنگ دختری بشی که چن سال بزرگ تر شده و تو .. باور کن اصلا نمیشناسیش !!!


پی اس :
بعد از مدت ها دارم شام میرم بیرون .

برچسب: نویسنده: سجاد اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 19:17

صفحه بندی