دستاش تو جیبش بود . یه عینک هم رو چشمش . عینک طبی . بش میومد . بامزه تر شده بود . نشست روی نیمکته.لبامو جمع کردم .چشامو ریز تر کردم و زل زدم بش.دلم واسش تنگ شد . برا تنا دفه ای که بغلش کردم از ترس.برا روزایی که دوسش داشتم و با هم شاهین میخوندیم . برا وقتایی که دستمو میدادم گاز بگیره تا کاری به لپ هام نداشته باشه :)) دلم واسش تنگ شد .واسه حضور چند روزه ی کوتاهش توی دنیام .
*نوتلا بهونه ی مسخره ای که مرجان میاره تا من باز به چشات زل بزنم.
برچسب:
نویسنده: سجاد اسماعیلی
تاريخ: سه
شنبه
3 اسفند
1395 ساعت: 19:17