12 سال ِ آزگار مدرسه رفتیم و احدی چنین برخود کودکانه ای باهامون نداشته تا به امروز . به وقیحانه ترین حالت ممکن فرمودن اولیا بیان کارنامتونو بگیرن . اگر دفه قبل اشک ِ مدیرمون رو در نیاورده بودم و بعدش به موسس مون ! قول نداده بودم تکرار نکنم قطعا چیزی بهش میگفتم که باز هم بشینه زار زار وسط سالن گریه کنه . متنفرم از این مدل برخودرشون توی این سن با ماها ! متنفر ! انگار بچه دوساله ایم ! و بدتر از همه دبیر فیزیک مون که بی شعوری رو به حد رسونده و واقعا بلد نیستم چجوری باید باهاش رفتار کنم که بفهمه شوخی هم حدی داره.معدلم واسم جالبه و عجیب و کمی ناراحت کننده ! توقع نداشتم.. ینی داشتم ولی خب ..هر کسیو مقصر میدونم الا خودم ! خسته و نا امیدم از خودم و هم چیز.حس میکنم قایده ای نداره دیگه حرص خوردن و جون کندن . برای چیزی که نیست . دلم خواست اسمتو جیغ بزنم و تا بلدم گله کنم .. ولی ساکت نشستم و هیچی نگفتم . دیگه مهم نیست بدونی یا نه . دیگه واقعا مهم نیست. آروم ِ آرومم . چیزیم نیست. فقط حس میکنم اخرین بند ِ امید دلم پاره شده.یه چیزی ته دلم اینقدر سنگینه که حتی نمیخوام تبدیل به بغض شه. مدیرمون ( که من هنوز معتقدم معاون پرورشیه) اس ام اس داده که چه قدر شرمنده اس که اینقدر چایلدیش برخورد کرده وای دوس دارم دنیامو بالا بیارم .کاش میتونسم برگردم به چند فصل قبل.خیلی چیزا رو درست میکردم.خیلی تحقیرا رو به جون نمیخریدم . اخ خدا ..
پی نوشت :
درد پام برگشت. این دفه پای چپ ! واقعا حوصله خود درمانی و هیچ کوفت دیگه ای رو ندارم .
فقط میخام از مچ قطعش کنم این بار !
برچسب:
نویسنده: سجاد اسماعیلی
تاريخ: سه
شنبه
3 اسفند
1395 ساعت: 19:17